زندگي يک سلف سرويس است .....
وي که تا به حال به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود!
اما هر چه لحظات بيشتري سپري ميشد ناشکيبايي او از بي توجهي پيشخدمت ها شدت ميگرفت! کساني که بعد از او آمده بودند در مقابل بشقابهاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند....اما !
بالاخره با ناراحتي به مردي که در مجاورش نشسته بود گفت : من حدود بيست دقيقه است اينجا نشسته ام و کسي به من توجهي ندارد ولي شما که 5 دقيقه پيش وارد شديد بشقاب پر از غذا در مقابل شماست! موضوع چيست!؟
مرد با تعجب پاسخ داد : ولي اينجا سلف سرويس است ! سپس به انتهاي سالن جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود اشاره کرد و ادامه داد: شما ميتوانيد به آنجا برويد يک سيني برداريد و هرچه مي خواهيد انتخاب کنيد. پولش را بپردازيد و ميل بفرماييد ...فاکس که کمي احساس حماقت بهش دست داده بود همين کار را کرد.
وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که (زندگي ) هم در حکم سلف سرويس است!
همه نوع رخدادها فرصتها موقعيت ها شادي ها غم ها و ....در برابر ما قرار دارد. در حالي که ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و به ذهنمان نميرسد که از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است تا آنچه را که ميخواهيم برگزينيم ...
وقتي زندگي چيز زيادي به شما نميدهد به دليل آن است که شما هم چيز زيادي از او نخواسته ايد ....
فرزانه سادات معصوميان گوينده بخش خبر راديو.