بازي روزگار نوشته دکتر حسابي

بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم... تو ديگري را... ديگري مرا... و همه ما تنهاييم.
داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند، اين است که آنان از دوست داشتن باز ميمانند.
هميشه هر چيزي را که دوست داريم به دست نميآوريم پس بياييم آنچه را که به دست ميآوريم دوست بداريم.
انسان عاشق زيبايي نميشود. بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست!
انسانهاي بزرگ دو دل دارند: دلي که درد مي کشد و پنهان است، دلي که ميخندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولي کسي دوست ندارد که بميرد.
عشق مانند نواختن پيانو است. ابتدا بايد نواختن را بر اساس قواعد ياد بگيري، سپس قواعد را فراموش کني و با قلبت بنوازي.
دنيا آنقدر وسيع هست که براي همه مخلوقات جايي باشد پس به جاي آنکه جاي کسي را بگيريم تلاش کنيم جاي واقعي خود را بيابيم.
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود ميشود. عشق در لحظه پديد ميآيد. دوست داشتن در امتداد زمان. و اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است.
راه دوست داشتن هر چيز درک اين واقعيت است که امکان دارد از دست برود.
انسان چيست؟ شنبه: به دنيا ميآيد. يكشنبه: راه ميرود. دوشنبه: عاشق ميشود. سه شنبه: شكست ميخورد. چهارشنبه: ازدواج مي كند. پنج شنبه: به بستر بيماري ميافتد. جمعه: ميميرد.
اين راز نبايد بيش از يکساعت نزد تو بماند.
فرزانه سادات معصوميان گوينده بخش خبر راديو.