به نام خدا که بي هيچ چشمداشتي مهربان است....

‫در را که باز کردم ایستاده بود‬

گفتم : خیلی وقته که منتظرم

گفت: منم خیلی وقته که پشت در منتظرم‬

-همه آرزوم این بود که یه روز بیای خونه من‬

-اگه در رو باز نمیکردی هیچوقت نمیتونستم بیام تو‬

- خوب چرا زنگ نزدی تو که گفتی خیلی وقته اینجایی‬

- چندبار زنگ زدم انگار که نمی شنیدی‬

- سرم رو پایین انداختم و گفتم: معذرت میخوام حتما سرو صدای توی خونه زیاد بوده...‬


و او با لبخندی زیبا جواب داد: خواهش میکنم اشکالی نداره‬

- گفتم از کی پشت در ایستادی؟‬

- با حسرت آهی کشید و گفت: خیلی وقته، نپرس ، شاید باورت نشه‬

- و باز با شرمندگی سرم رو انداختم پایین و گفتم: چرا نرفتی؟‬

گفت : چون تو رو خیلی دوست دارم.‬

اشک توی چشمام حلقه زد.میخواستم به پاهاش بیفتم و بگم معذرت میخوام که...‬

دستی به شانه ام زد و گفت: مهم نیست، مهم اینه که بالاخره در رو باز کردی.‬
‫
 این حکایت من و توست با او....

 آیا وقت  اون  نرسیده
که درهای قلبمان را به سویش باز کنیم؟!

 باور کنیم که (او) عاشق ما     منتظر ماست ،
 
پشت درهای قلبمان،

 فقط باید در را باز کنیم
...‬

اگر به هنر فن بیان و گویندگی علاقه دارید و یا میخواهید بدانید با استعدادی که داریدچقدر در این راه موفق خواهید شد، اینجا کلیک کنید.

http://www.tarannom.org